تبليغاتX
گلنامه
سایت گلرخ چاهورز

 

دو چشمم بر و وا شـــد دم به آنی             که دیـــدم قـــامــــت رعنــا نگـــارم

نشستم گوشه ای در کنج خلـــوت             به دور از چشم او آهــی کشیـــدم

گـــــــــــهی از ناز و از لجبـــازی او             گهی از بادمی جشماش بمـــــردم

فـــــرار از چارقد و مانتو نگـــــارش            دمــــــــــی از کوچه دلتنگی گذشتم

به دور از بوســه ی لبها قشنگـش            گرفتم سیگاری جفتی کشیـــــــــدم

+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی  | 

 

+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی  | 

 

روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.

ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.

عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟

ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.

عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.

-"غرور، لطفا کمکم کن"

غرور جواب داد:"عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی"

غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بیایم"

غم جواب داد:" اه...عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم"

شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.

ناگهان صدایی به گوش رسید،" بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: "چه کسی نجاتم داد؟ "

دانش جواب داد:" زمان بود"

عشق پرسید:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: " زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست".


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی 

شخصی دعوی خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند، او را گفت: پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند، گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.

سایت جک و خنده

ابوبکر ربابی اکثر شب ها به دزدی می رفت، ( شبی) چندان که سعی کرد، چیزی نیافت، دستار خود را بدزدید و در بغل نهاد، چون به خانه رفت، زنش گفت : چه آورده ای؟ گفت : این دستار آورده ام.
زن گفت که این دستار خود توست. گفت : خاموش، تو ندانی ، از بهر آن دزدیده ام تا آرمان دزدی ام باطل نشود.

سایت جک و خنده

طفیلی را پرسیدند که اشتها داری ؟ گفت : من بیچاره در جهان همین متاع را دارم...

سایت جک و خنده

جمعی به جنگ ملاحده ( ملحدان) رفته بودند،در بازگشتن ، هر یک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند.یکی پایی بر چوب می آورد. پرسیدند که این را که کشت؟ گفت : من. گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت : تا من برسیدم، سرش برده بودند.

سایت جک و خنده

شخصی با دوستی گفت : که مرا چشم درد می کند، تدبیر چه باشد؟ گفت : مرا پارسال دندان درد می کرد، برکندم..

+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی 

 

مردم تورامعصوم بهداشت مي شناسند         يارمريضان وتهيدستان چاهورزمي شناسند

 اين كوچه هاي غم زده اي مصطفي جان         انها تو رادل پاك و مومن مي شناسند

                                           *************   

 همسر به قاب عكس تو پرپرزنان مي گريد امشب

                                    مادر نگاهش را به خالي بودن گهواره عادت داده بود امشب

 اي مصطفي ،  خود  هم    براي  مرگ  خود   شيون   بياويز

                                    ديدي  كه  يادت   را عذابي  بر  دلا   افكنده بود  امشب

امروز   من   و   مادر   خواهران در  عزاييم                                   مثل بابا، برادر،اهالي مانده  در حيرتي اشنايي

 به   كدامين  گناه  كشته  شدي   دايي         به  كدامين    گناه     كشته  شد ي   دايي

+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی 

کلیه مطالب این سایت متعلق به یاسر فیروزی می باشد و هرگونه کپی برداری و استفاده از آن فقط با ذکر نام وبلاگ یا نویسنده  مجاز میباشد .
+ نوشته شده توسط یاسر فیروزی